۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

هجوم خاطره...............

دلم دوباره به يادت بهانه مي گيرد
قلم چو نيزه ورق را نشانه مي گيرد
شب و زبانه عشق و كبوتر حيران
ز دست شاعر عاشق ترانه مي گيرد
هجوم خاطره هايت ميان آغوشم
ببين كه ناله و آه شبانه مي گيرد
نسيم كوچكي آمد زگوشه پرده
دوباره آتش خفته زبانه ميگيرد
صداي نم نم اشك هوا نمايان شد
چلك چلك به تنم آشيانه ميگيرد
زبان به هركه ميرسد آشفته حال مي پرسد
نشان ز ميكده جاودانه ميگيرد
دلم نداي خوشي را شنيده بي پرده
چو كودكي كه به خوابش فسانه ميگيرد
به عشوه آمد و گفتا چرا شدي حيران
حجاب چهره كنار زن، نشانه مي گيرد

يكم آذرماه 90

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

مرخصي...........

يك لگد به زير چار پايه مي خورد
جاذبه شروع به كار مي كند
ميكشد به سمت خود
چرخ ميزند كمي
...و بعد


نيوتن اشتباه مي كند
جاذبه اثر نميكند
مي رود به بالا و بالا
&
چه تنها و بي كس است
صاحب لگد
كه ايستاده گوشه حياط مرگ
برگه دوروزه مرخصي به دست


30 فروردين90

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

نوروز...........


سياهي رخت خود را بست
سبزه در آئينه خود را ديد
ماهي قرمز لبش را بر لب سيب گلاب انداخت
سيب غلطان چرخ زد در آب
مست از آن بوسه
گونه هايش سرخ شد از خجلت و از شرم
دست كودك رفت سويش
توپها آماده شليك
ماهي قرمز به سوي قبله شد مايل
عقربه از خط پايان هم گذشت
ماچ و بوسه
بوي عيديهاي نو
سيب دندان خورده تنها بود اما
هيچ كس يك سيب زخمي را نديد
ماهي اما تا ابد لبهاي سرخش غنچه بود.
فروردين 89

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

ندانم...........

اين دردسر از دُرد شراب است ؟ندانم
آشفتگيم مثل سراب است ؟ ندانم
شوريدگي حافظ و حيراني خيام
از جنس همين  حال خراب است؟ ندانم

بهمن ماه 89

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

كوك مخالف .......



من تكه اي از كرشمه ناز تو ام
يك گوشه اي از نواي اين  ساز تو ام
شايد كه كمي كوك مخالف زده ام
من معتقدم هنوز همراز تو ام

پاييز88

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

برف.............


بوسه ي پنجره با برف تماشايي بود
كوچه اي سرد كه ياد آور تنهايي بود
لذت چايي و گرماي بخاري! اي واي
پاي آن  مطرب سرمازده دمپايي بود

ديماه 89

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

تن ها...........


تو هم برو
كمي آهسته
شايد فرشته محافظم خواب باشد
ديشب تا دير وقت بيدار بود
لب پرتگاهي كه انتهايش فرشته مرگ آغوش گشوده بود


ديماه89

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

دل آويز

در شعر نمی گنجی از بس که دل آویزی

بی پرده بگو با من در جام چه می ریزی

آن چیست که مستم کرد بیخود ز جهانم کرد

سرشار بهارم کرد از غصه رهایم کرد

این آب چنینم کرد؟ یا عکس تو در باده؟

شايد كه نگاهِ مي اين حال به دل داده

آشفته به بازارم سرگشته و حيرانم

تا بار دگر يابم آن يار چو بارانم

يك روز به ميخانه يك روز كليسايم

جايي تو نشانم ده يك لحظه بياسايم

شب شقه شده اما در حسرت ديدارم

تا بوف بيارامد پيمانه به كف دارم

خواهي رخ خود پنهان  يا گوشه  آن بنما

اين جام فقط پر كن  باقي سخن با ما


                                                                         
                                                                        آذرماه89

دست مالِ كاغذي

در پاسخ به شعر زيباي "موجود معلق "
باز هم "دست مال كاغذي"
كه مي دهي به چشمهاي من
تا كه تر شود
زبغض هاي قطره قطره روي گونه ام
سپيديش
***
باز بوي ياس وا شده ز كاغذي
كه مي رسد ز راه دور
تا برد زياد من
برده بودنم
و حرف هاي بي اساس
آن رئيس
و آن مدير
و دست خواهش سهامدار
كه گشنه است هنوز
***
مي كنم به احترام سر به زير
براي برده اي
كه فارق است از رئيس
و افتخار مي كند به برده بودنش
باز مي كشي به رخ دلت
براي اين دلم
با نوشته اي كه مي كني جدا ز خود
و مي زني به چشمهاي من
كه مي شود كبود زير چشم من
و مي چكد از آن بغض هاي من به روي "دست مال كاغذي"
چو يك بهانه اي
كه مي دهم به دست تو
تا دهي به دست من
"دست مال كاغذي"
كه تر شودز بغض هاي قطره قطره روي گونه ام...

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

برده ام هنوز

برده ام هنوز
پس از گذشت ساليان دور
پس از گذشت يك هزار
برده ام هنوز
چون برادران چند سال پيش
صد
هزار
صد هزار سال پيش

كودكم چو كودكان آن زمان
چشم براه من
تا غروب آفتاب
انتظار و انتـــــــــــــــظار

همسرم گريزان ز خورشيد و من
گريزان ز دست شب
و هر دو گريزان ز نيمه شب
چشمهاي خسته و خمود
زناله هاي كودكم
در دمادم سحر

زنگ لعنتي ساعتي
مي كند جدا ز خواب
خواب در كنار بودن كنار خود
رفته ياد و خاطر برادران و خواهران
رفته ياد مادرم
ز خاطرم
بس كه صبح رفتم و غروب آمدم
كار و
.....كار و 
............كار
براي سير كردن سهام دار
براي سير كردن مدير
براي سير كردن رئيس
.
.
.
براي سير كردن خودم
...چه گشنه ام هنوز

بس كه خوانده اند به زير گوش من
باورم شده
براي ميهنم، چو برده ام
براي هم وطن، چو برده ام
براي نسلهاي بعد، برده ام
برده ام تا رضا شود خدا ز برده بودنم

كمك به خلق گشته بند
به گردنم
تا كه ساعت چهار
روي صندلي پست تكيه زنم
و زل زنم به جعبه اي كه گشته است براي من
همسرم
مادرم
خواهرم
برادرم
و كودكم
كه زل زده به در...........................................

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

حبس...........


قطره قطره سير مي شود
گلي كه گير كرده در اطاق
ميان كاسه سفالي اش
هم او
هم اين قناري قفس
راضي اند و شاد
نديده اند تا به حال
جنگل و 
درخت و 
باد.........

مهرماه89

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

جغد.............


پير زنِ کور جُغدی خرید
خروس نه
به امید دوگانه ای اول وقت
و جُغد در امید خرابه ای
برای آرمیدن

***
و نمی دانست که خروسش
در مدح سیاهی می خواند
روشنایی نه